افکار پراکنده یک پسر



پیرمرد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

 

 

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,

|
 
وقتی آدمها درست بشن

پدر داشت روزنامه میخواند. پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت: پدر بیا بازی کنیم. پدر که بی حوصله بود یه صفحه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت: برو درستش کن. پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت: من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم. وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه 

جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,

|
 
آدمها و آدم ها

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند 
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,

|
 
برابری

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان

تساویهای جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست

همیشه

یک نفر باید بپاخیزد....

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟

یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست... 

دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:,

|
 
وصیت من

بعد از مرگم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا مردم بدانند هر چه سیاهی در این دنیا بوده، من کشیده ام و دستانم را از تابوت بیرون بگذارید که بدانند به آرزویم نر سیده ام و با دستان خالی از این دنیا رفته ام و چشم هایم را باز بگذارید تا مردم بدانند چشم انتظار بوده ام و دهانم را باز بگذارید که بدانند حرفهایم تمام نشده است.پاهایم را ببندید تا بدانند در اسارت و غربت مرده ام و بلاخره تابوتم را در جای بلند بگذارید تا باد بوی کفنم را به وطن ببرد و تکه یخی بر مزارم بگذارید که به جای مادرم برایم اشک بریزد.

 

یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,

|
 
خدایا

خدایا چه بسیار که قدر نعمتت را ندانستم و غافلانه از آن گذشتم. امّا تو مرا رها نکردی و غفلت و قدرناشناسی­ام را به یاد آوردی. و من چقدر شرمنده شدم از نعمت‌ ندانستنِ نعمتت!
چه رسد به شکرگزاریِ آن.
خدایا! امّا این­بار آمده­ ام تا در پیشگاه تو از بی ­توجّهی به بزرگترین نعمتت توبه‌کنم؛ نعمتی که تمام هستی­ ام را به واسطه ‌اش به من دادی. و از تو بخواهم که مرا شکرگزار این نعمت قراردهی. و من - که بنده­ای ناسپاسم - گرچه شرم دارم از این خواسته, امّا لطف و کرمت مرا به خواستنِ آن واداشته‌ است



یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,

|
 
آرزو

همیشه داشته های تو، آرزوی دیگران است  

 

جمعه 21 بهمن 1390برچسب:,

|
 
حدیثی از امام صادق

جاءَ رجُلٌ إلَى النَّبیِّ صلى الله علیه وآله فقالَ: یا رسولَ اللَّهِ ، مَن أبَرُّ؟ قالَ: اُمَّكَ ، قالَ: ثُمّ مَن ؟ قالَ: اُمَّكَ ، قالَ: ثُمَّ مَن؟ قالَ: اُمَّكَ ، قالَ: ثُمّ مَن؟ قالَ: أباكَ.  

امام صادق علیه السلام: مردى خدمت پیامبر صلى الله علیه وآله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا، به چه كسى نیكى كنم؟ فرمود: به مادرت. عرض كرد: سپس به چه كسى؟ فرمود: به مادرت. عرض كرد: بعد از او به چه كسى؟ فرمود: به مادرت. عرض كرد: سپس به چه كسى؟ فرمود: به پدرت.

 

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:,

|
 
مادر

اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است 

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:,

|
 
بوسیدن دست شما

 سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي شما خم مي شود توی ای  مادرم  و پدر عزیز 

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:,

|
 
..::: درس هایی بزرگ از زندگی چارلی چاپلین :::..


آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه

 

 

 

 

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

 

 

 

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

 

 

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

 

 

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم

 

دعا کنم .....

 

 

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

 

 

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

 

 

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت

 

 

انگیزترین چیز در بزرگسالی است

 

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر

می شویم سریعتر حرکت می کند

 

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

 

 

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

 

 

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

 

 

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

 

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان

 

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

 

 

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

 

 

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

 

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 

 

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم

 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد 

 

 

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:,

|
 
ارزشها

Value!
To realize the value of a sister ask someone
who doesn't have one

 ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد 

To realize the value of ten years: ask a newly divorced couple.

 ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

To realize the value of four years: ask a graduate.

ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

To realize the value of one year ask a student who has failed a final exam.
 . ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است

To realize the value of one month: ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize the value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.

ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize the value of one hour: ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش يک ساعت را از عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
To realize the value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.

ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize the value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.

ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize the value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

 ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.

Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it with someone special.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

To realize the value of a friend: Lose one.

براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده. 

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:,

|
 
ثروت

 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

 

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:,

|
 
دوست کیست ؟؟؟؟

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟

گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...

جواب دادم فقط چند تایی

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری

ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن

خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی

دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد

درست وقتي دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه

صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها

جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید

پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است

فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟

سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ايستاد

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستي

بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتي كه تنها هستي تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست

چقدر خداوند بزرگ است

درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترينش را به تو ارزاني مي دارد

**

**

**

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم

عاشقی کار غریبیست نمی دانستم

عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم

عشق کار همه کس نیست نمیدانستم 

دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:,

|
 
درس بگیریم

با احمق بحث نکنیم، بگذاریم او در دنیای خویش خوشبخت زندگی کند

با وقیح جدل نکنیم، چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می کند

از حسود دوری کنیم، چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان
تنگ حسادت بیرون نمی آید

تنهائی را به بودن در جمعی که ما از خودمان جدا می کند ترجیح دهیم

نگران از دست دادن نباشیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است

بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است

کمتر سخن بگوئیم که بزرگی ما در حرفهائی است که برای نهفتن داریم نه برای گفتن

از سرعت خود بکاهیم که آنان که سریع تر می دوند فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند

دیگران را ببینیم تا در دام خویشتن محوری اسیر نشویم

از کودکان بیاموزیم پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنها آموخت

دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:,

|
 
عکسی زیبا از ماه - گرفته شده در سویس

 

یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,

|
 
خوب و بد

 
 

ما را از کودکی

به جدایی ها عادت داده اند

همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:

خوب ها / بدها

 

یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,

|
 
شجاعت

در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکترشریعتی    

یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,

|
 
همسران فداکار

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردند ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!?

یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:,

|
 
توکل به خدا

گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن...

ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...

 

 

شنبه 15 بهمن 1390برچسب:,

|
 
حسرت .......

 یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را دارند

کلماتی مثل مامان ، بابا  و........

 

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 
بخشندگی خدا....

خدایا...
عجب بخشنده ای هستی!
آنوقتی که در دنیایی زندگی می کنم پر از منت،
ذره ای به رخم نمی کشی بخشندگیت را
  و من چه زود فراموشت می کنم........

 

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 
ثروتمند تر از بیل گیتس

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32
ساله مسلمان سیاه پوست

 

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 

خدایا می شود گاهی صدها بار مادرم را از خود می رنجانم، صدها بار به او بدی می کنم، صدها بار قلبش را می شکانم...

ولی او صدها بار مرا می خواند، صدها بار مرا مورد محبت خود قرار می دهد، دوباره برایم دعا می کند، دوباره به من لبخند می زندو بدیهایم را فراموش می کند.

حال تو ای مهربان مهربانان

ای آفریننده خوبی ها

ای آفریننده مادر

مرا به خاطر بدی هایم نمی بخشی...؟!

 

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 
مادر...

اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم!

یادت هست مادر؟

شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....، میگفتی بخور تا بزرگ بشی...

و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم

حتی بغض های نترکیده ام را......

 

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 
میتوان ..............

میتوان تنها شد
میتوان زار گریست
میتوان دوست نداشت و دل عاشق آدمها را زیر پاها له کرد
میتوان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت
میتوان صدها بار علت غصه دل را فهمید
میتوان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود!
آخرش هم تنها میتوان تنها رفت...
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی...
یادگاری؟ همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟ خوب شد که رفت! عجب آدم بد خلقی بود!
ولی ای کودک زیبای دلم، آن ور سکه تماشا دارد...


 

 

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 
امامت حضرت مهدی

 

 

آغاز امامت حضرت مهدی ابا صالح المهدی (عج) مبارک باد

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود "

 

"عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود"

 

 

"شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور"

 

"مهربانی ، حاکم کل مناطق میشود"


"هم زمان, سهمیه ی دلهای دلتنگ و صبور"

 

"هم زمین, ارثیه ی جانهای لایق میشود"

 

 

"قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است"

 

"هر گلی که غنچه زد نامش شقایق میشود"

 

 

"با صداقت آسمان سهمی برابر میدهد"

 

"با عدالت خاک تقسیم خلایق میشود"

 


عقل هم با عشق یک نوعی موافق میشود"

 

"عقل اگر گاهی هوادار جنون شد عیب نیست"

 


 

"صبح فردا موسم بیداری آیینه هاست"

 

"فصل فردا نوبت کشف حقایق میشود"

 

 

"دست کم یک ذره در تاب و تب خورشید باش"
"لااقل یک شب بگو کی صبح صادق میشود"

 

 

"میرسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است"

 

"آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق میشود "

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 
امام عصر

آقا جان هیچ وقت نفهمیدم چرا هر جمعه دعا میکنیم تا تو بیایی
همه از خداوند میخواهند ظهورت را نزدیک کند، چرا؟
مادرم میگوید: تو بیایی تمام جهان پر از عدل میشود. آیا دلیل آمدنت این است؟
ریش سفید محله مان می گوید: تو میایی تا انتقام خون مادر بگیری؟
همسایه مان میگوید: آقا بیا تا تمام مشکلاتمان حل شود و ما را از این زندگی پر از رنج و مشکلات خلاص کن؟
ولی من نفهمیدم هنوز چرا باید دعا کنم تا تو بیایی؟
میان دعاهایمان برای آمدنت جای خودت خیلی خالیست...

 

ادعای دوستی دارم ای وای من

روز و شب ها گریه کرد از دست من مولای من

 

 

جمعه 14 بهمن 1390برچسب:,

|
 
نوکر حق شناس

مردی با نوكرش، از دشت سرسبزی می گذشت تا به باغی برود. مرد دو عدد خیار به همراه داشت. یكی را به نوكرش داد و نوكر آن را با لذت خورد. خیار دیگر را خودش خواست بخورد اما همین كه نخستین تكه خیار را جوید، متوجه شد بسیار تلخ است. روبه نوكرش كرد و پرسید: خیاری كه تو خوردی هم تلخ بود؟ نوكر پاسخ داد: بله ارباب.

مرد تعجب كرد و پرسید: پس چرا آن را خوردی و حرفی هم نزدی؟

نوكر پاسخ داد: من سال هاست كه در خانه تو هستم و از سفره تو غذاهای خوشمزه بسیاری خوردم، بنابر این شرم دارم به خاطر یك خیار تلخ كه به من دادی، صدایم درآید.

مرد لحظه ای به فكر رفت: راستی كه تو بزرگتر از آن هستی كه نوكر كسی باشی. سپس مال زیادی به نوكر داد تا برای خودش كار كند و خانه و زندگی داشته باشد.

 

چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:,

|
 
ارسال میل به آینده خود

توسط این سایت به آینده خودتون ایمیل بزنید !

www.Futureme.org  

چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:,

|
 
دوستی کودکی ......

ای کاش همه دوستی ها کودکانه و صادقانه باشه


 

سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,

|
 
تلاش پدر و مادر یک جوجه

صحنه بی‌نظیر نجات جوجه پرنده توسط والدینش که توسط یک عکاس آماتور شکار شده است.

شاید کمتر کسی شاهد چنین صحنه‌ زیبایی از نزدیک بوده باشد. صحنه نجات جان جوجه پرنده توسط پدرو مادرش. صحنه‌ای که توسط یک عکاس خوش شانس شکار شده است.

این صحنه‌ واقعی تلاش و بی‌دریغ پدرو مادر جوجه پرنده‌ای است که در حین تمرین پرواز تعادل خود را از دست داده و در حال سقوط است.

آنها می خواهند با تلاش فراوان، فرزندشان را به آشیانه برگردانند.این عکس به نام "خانواده"
family نام گذاری شده است. چرا که یک شاهکار عکاسی از تلاش یک خانواده برای نجات فرزندشان است.

تصویری گویا و پر معنا در زمینه خانواده. عکاس این تصویر می‌گوید: "من فرد خوش شانسی هستم که در آن لحظه در صحنه حاضر بودم. عکاسی از چنین صحنه‌‌ی زیبا یکی از به یاد ماندنی‌ترین خاطرات زندگی عکاسی‌من خواهد بود. این عکس به طور بی‌نظیری ارزش، مقام و فداکاری اعضای یک خانواده را اثبات و ثبت کرده‌ است.

چگونه دانشمند و محقق زیست شناسی می‌توانست به این روشنی ارزش خانوده را در بین سایر موجودات کره زمین ثابت و نشان دهد؟

 

 

سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,

|
 
دوست داشتن

اگه ميتوني تو جفت چشام نيگا كن و بگو دوستم نداري

.

.

.

.

.

 

سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,

|
 
سخت بودن

 

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است

سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,

|
 
زیبا .....

 

سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,

|
 
نسل ما

نسل ما کرم یخچال دارد؛ در یخچال را باز میکند؛ مدتها روبروی آن می ایستد چیزی نمیخورد در یخچال را می بندد

 

سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,

|
 
pic

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
شرمنده مخصوص دوستان

ادامه مطلب

سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,

|
 
تعریف

کلفت 

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
شرمنده مخصوص دوستان

ادامه مطلب

یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,

|
 
هدیه

به یاد هم بودن زیباترین هدیه ایست که نیاز به با هم بودن ندارد

 

 

یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,

|
 
بدون شرح

 

یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,

|
 
خودت قضاوت کن ..... فرهنگ ایرانی

 

یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,

|
 
خوب بودن یک کودک...

روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت
پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند گفت 35 سنت.
پسر: لطفا یک بستنی ساده بیاورید.
خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت. پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود
 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
پدر...........

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی ... پیر شده
وقتی داره صورتشو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی .... پیر شده
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره
اما هیچی نمیگه.... و
وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو بود
دلت....میخواد.....بمیری
 

 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
سفره ای پر از شهید

گاهی اوقات یک عکس تمامی حرف های دل را می زند. گاهی اوقات یک تصویر آن قدر در خود حرف دارد که دیگر احتیاج به حرف زدن ندارد.

این عکس در تابستان ۱۳۶۴، واقع در اردوگاه الصابرین کرخه بر سر سفره ناهار گرفته شده، هنگامی که بچه های گردان تخریب لشکر ۱۰ سید الشهدا(ع) در حال خوردن غذا بودند.

 

 


 


همانگونه که در تصویر مشخص است ۱۱ نفر بر سر سفره حاضر هستند که ۸ نفر آنها به شهادت رسیده اند.

اسامی شهدا بدین قرار است: از راست: نفر اول(شهید عباس بیات)، نفر دوم(شهید رحمان میرزا زاده)، نفر سوم(شهید اکبر عزیز زاده)، نفر پنجم(شهید مرتضی ملکی)، نفر هفتم(شهید محمد بهشتی)، نفر هشتم(شهید سید محسن جلادتی)، نفر دهم(شهید پیام پور رزاقی)، نفر یازدهم(شهید حاج قاسم اصغری)

 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
جوجه تیغی

کی میگه جوجه تیغی زشته !
میدونستید بدن جوجه تیغی در هنگام تولد حالت ژله ای دارد و حتی ممکن است در حین تولد نیمی از بدنش توسط تیغهای بدن مادر کنده شود اما به مرور بدن کاملاً ترمیم می شود؟ کی میگه جوجه تیغی زشته !  

 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
دیکتاتور

دیکتاتور یعنی کسی که حتی از نقشه‌ کشورش هم می‌ترسه

با گوگل مپس اگر به کره شمالی سری بزنید خواهید دید که حتی یک خیابان هم از این کشور نقشه نشده. واقعا یک زندانه به وسعت یک کشور

 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
بدون شرح ........

 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
بازنده

خدایا! گفتی:
اگر کسی دو روزش مثل هم باشد، باخته است...
"من،" خیلی وقت است که زندگی را باختم...
حال، با این روزهای تکراری و پر از درد چه کنم...!

 
 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
آمورزش

روزی حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند درخواست نمود :
« بارالها ! می خواهم بدترین بنده ات را ببینم . »
ندا آمد :
« صبح زود به درب ورودی شهر برو . اولین كسی كه از شهر خارج شد او بدترین بنده من است .
حضرت موسی (ع) اول صبح روز بعد به درب ورودی شهر رفت .
پدری با فرزندش اولین نفری بود كه از درب شهر خارج شد .
حضرت موسی (ع) پیش خود گفت :
« بدبخت خبر ندارد كه بدترین خلق خداست ! »

حضرت موسی (ع) پس از بازگشت رو به درگاه خداوند نمود و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش ، عرضه داشت كه :
« بارالها ! حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم . »
ندا آمد :
« آخر شب به درب ورودی شهر برو . آخرین نفری كه وارد شهر شود او بهترین بنده من است . »

هنگامی كه شب شد حضرت موسی (ع) به درب ورودی شهر رفت .
با تعجب دید كه آخرین نفری كه از درب وارد شهر گردید همان پدر با فرزندش می باشد .
حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند با تعجب و درماندگی عرضه داشت :
« بارالها ! چگونه ممكن است كه بدترین و بهترین بنده ات یك نفر باشد ؟ »
ندا آمد :
« یا موسی ! این بنده صبح كه می خواست با فرزندش از درب ورودی شهر خارج شود بدترین بنده من بود . اما ... »

اما هنگامی كه فرزندش نگاهش به كوههای عظیم افتاد از پدرش پرسید :
« بابا ! بزرگتر از این كوهها چیست ؟ »
پدر گفت :
« زمین »
فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از زمین چیست ؟ »
پدر جواب داد :
« آسمانها »
فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از آسمانها چیست ؟ »
پدر در حالی به فرزند نگاه می كرد ، اشك از دیدگانش جاری شد و گفت :
« فرزندم ! گناهان پدرت است كه از آسمانها نیز بزرگتر است ... »
فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از گناهان تو چیست ؟ »
پدر كه دیگر طاقتش تمام شده بود نتوانست دیدگان ابر آلود خویش را كنترل نماید . به ناگاه بغضش تركید و گفت :
« دلبندم ! بخشندگی خدای بزرگ از تمام اینها و تمام هر چه هست بزرگتر و عظیمتر است ... ! »

 

شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,

|
 
هزینه عشق مادری

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی :
نباید با گذشت زمان بعضی از مسائل زندگیو فراموش کنیم...

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان

 

سه شنبه 4 بهمن 1390برچسب:,

|
 


به وبلاگ من خوش آمدید
Nershad2020@gimail.com

خصوصی
عرفانی
مطالب زیبا
علمی
عکس
تنها فرشته
یاور همیشه
عمومی
قدیما

 

 

 

 

گفتگو با حضرت آدم !
تسلیت به هم وظنان آذربایجانی
ای خداوند
راز خوشبختی ...
اقدام خوب ایران و عربستان‌ در المپیک
خدای من !
آرزوی من !
خداوندا
آرزو
واقعیت علمی روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان
حکایت افطار و سحر
اندر حکایت بهانه جهت روزه نگرفتن
رمضان و استاد شجریان - یادش بخیر
مسلمان
من اگر پیامبر می‌شدم ، معجزه‌ام خنداندن کودکان ِ خیابانی بود...
مهمانی شروع شد ؟
اندکی صبر … ـ
زندگی در یک نگاه!
شور زندگی
مشکلات زندگی
هتل "داد" در یزد
اندر حکایت گرانی مرغ
وقتی شامپازه مادر یک ببر می شود
انسانيت هنوز هست؟
توی این هوای گرم رالی فرمول 2 کنار دریاچه حال میده
توی این گرمای تابستون واقعا میچسبه
عجیبترین کوله پشتی دنیا!
پدر و مادر با احساس ، خانواده خوشبخت
حضور همیشه در صحنه ایرانیان در هنگام حادثه !!!!
کودکی هایم
کاش مهربان باشیم
هدایای گرانبهای عروسی در ایران
پدر
خبر آمد خبري در راه است
نکته ؟؟!!
سوال ؟؟؟
امروز امروز
2 نفر
چه شباهتی !!!
قسمتی از دیالوگ ماندگار پرویز پرستویی در فیلم مارمولک :
مادر
این هم از ساختمان های شهر من !!!!!!!!!!!!
روزت مبارک یاد آور سقای دشت کربلا
اسوه ایثار - جانباز
روحش شاد که دلِ خیـــــــــلی ها رو شاد کرده و هنوز هم شاد میکنه
انسانیت
وصیت نامه ای ماندگار !
کمربند !!!
مجنون و مرد نمازگزار

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی


آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 6
بازدید کل : 62865
تعداد مطالب : 218
تعداد نظرات : 39
تعداد آنلاین : 1